علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

نوروز95

امسال (سال 1395 )ساعت 8 صبح لحظه ی سال تحویل بود.شب قبلش سه تایی تا دیر وقت بیدار بودیم.منم گذاشتم وقتی شما خوابیدی هفت سین و چیدم به درخواست بابا امسال هفت سین روی زمین چیده شد.منم که میدونستم با اون خستگی زیاد و شیطونیه شما نمیشه خیلی سریع و راحت سفره رو چید گذاشتم بعد از خواب شما.امسال بیشتر از پارسال سوال پرسیدی در مورد عید و هفت سین و حاجی فیروز و عمو نوروز.آخه اطلاعاتتم بیشتر بود از تو کتاب قصه ها.خیلی بهتر از پارسال چیدن سفره هفت سین و درک میکردی. البته یه چیزی بگما موقع گذاشتن سمنو و سکه وسنجد توی ظرف, تخم مرغ رنگ کردن حضور فعال داشتی و همکارم بودی فقط لحظه ی آخر نبودی.صبح نمیدونستیم صدات بزنیم یا نه آخه خواب خیلی نازی بودی که باب...
6 ارديبهشت 1395

عید اومد بهار اومد

نمیدونی من چقدر اسفند و دوست دارم اصلا فکرشو که میکنم از ماه تولدمم بیشتر دوسش دارم یه حال و هوای خاصی داره همه در تکاپو واسه نو شدن تازه شدن. اصلا همه ی مزه بهار به روزای قبل از اومدنشه ,همه چیز همین طوره ,رسیدن به هر چیزی با انتظارشه که شیرین میشه بهار خودش لطفی داره و انتظاره اومدنش یه لطف دیگه...... اسفند واسه من عین پنجشنبه هاست که همیشه قشنگ تر از جمعه هاست.اصلا از همون شروعش قشنگه,حس بوی بهار از پشت پنجره و آفتاب گرم و بی رمق از لای پرده ها روی فرش خونه که تازه شسته شده,اسفند را باید بویید نفس کشید و راه رفت و راه رفت راه رفت       یکی از باغایی که رفتیم قفس بزرگی داشت وتوش پرنده ...
28 اسفند 1394

گشت وگذار آخر سال

اوایل اسفند دوست داشتنیه و هوا عاااالی فکر کنم خودتم متوجه شدی که هوا خیلی خوب شده آخه بعضی روزا میگی مامان بیا بریم پیاده روی و یا مامان بیا بریم فروشگاه خرید کنیم. حاصل پیاده روی مادر و پسر وقتی بخوایم بریم بیرون اول یه گشتی تو حیاط میزنی       اینجا هم گفتی دارم مثل دایی میرم سربازی مثلا داری رژه میری         پسرک عاشق حاجی فیروز محو تماشای اینا شده ولی دوست داره واقعیشو ببینه.توی کتاب قصه که واست قبلا خوندم شنیده بودی که حاجی فیروز نزدیک عید نوروز میاد و شعر میخونه.تا ما اسم عید میاریم میگی حاجی فیروز الان میاد؟   امسال یه کم...
25 اسفند 1394

زمستانه

 بزرگ و بزرگتر که میشی سعی میکنم وبلاگتو خلاصه تر کنم. دوست دارم بیشتر باهات حرف بزنم ولی گاهی وقتا یه چیزی ذهنم و مشغول خودش میکنه,که نکنه وقتی بزرگ شدی و خواستم بهت بگم که همچین دفترچه خاطراتی داری اونقدرا ذوق زده نشی و یا اولش واست جالب باشه بعد خسته کننده که انقدر جز به جز و مو به مو از با تو بودن و نوشتم......نمیدونم چی پیش میاد پیش خودم میگم تو پسری و پسرا شاید مثل دخترا اونقدرا این چیزا واسشون مهم نباشه آخه کلی نگرید دیگه ولی از شخصیتی که تا الان ازت شناختم فکر نمیکنم برات جالب نباشه.آخه یه پسر فوق العاده احساساتی و مهربونی که حتی گاهی وقتا با بابا میگیم کاش انقدر احساساتی نبودی.ولی یه چیزی و بدون تمام این نوشته ها رو با د...
14 اسفند 1394

کتاب

خیلی وقت بود که میخواستم مجموعه کتاب هایی رو که تاحالا واست خریدم و خوندم و بزارم تا اینکه بالاخره موفق شدم. خوشبختانه کتاب خوندن و دوست داری یعنی هر وقت تو هر زمانیکه بگم علی بیا کتاب قصه بخونیم سریع قبول میکنی امیدوارم همینجور ادامه داشته باشه این علاقه شیرین گاهی هم خودت کتاب برمیداری و واسه خودت یا عروسک خزی هات میخونی.جالبه مثلا چند روز پیش رفتی خرگوشت رو برداشتی و گفتی میخوای واست کتاب قصه خرگوش ناقلا رو بخونم ؟ رفتی و بین کتابا پیدا کردی و مو به مو واسش خوندی    این اولین کتاب توی سه ماهگیه و بعد که بزرگتر شدی شاید نه ماهگی بعد از یک سالگی هم به ترتیب اینا هم کتاب ...
2 اسفند 1394

پاییز گردی

قراربود بریم باغ ارم عکسای پاییزی بگیریم اواخر آبان رفتیم به امید دیدن برگهای پاییزی این شد نتیجش...       عکسهای بعدی هم مربوط به پیاده روی تو یه روز بارونیه البته وقتی بارون شدید شد پناه بردیم به ماشین که تو یکی از عکسا کاملا معلومه تو داری فرار میکنی      یه روزم که با مامان جون و باباجون رفتیم باغ جنت تا یه کم موتورسواری کنی     یه خورده هم ورزش کنیم       اینجا هم با عمو میلاد اینا رفتیم روستای قدیمی قلات تو یه رستوران کاملا نوستالژی خیلی حس خوبی بود .اسم رستوران بود...
25 دی 1394

سرگرمی های روزانه(پاییز94)

هنوز انقدری بزرگ نشدی وروجک که خودت خودتو سرگرم کنی یعنی خیلی کم پیش میاد با خودت بازی کنی مخصوصا این روزا که پاییزه و هوا سرد شده البته نه اونقدری که نشه بری بیرون ولی من یه کم تنبلی میکنم و میسپارمش به بابا یا وقتایی که بابا هم باشه و سه تایی بریم بیرون.همش میای و به من میگی " مامان میای با هم خونه بسازیم بریم بچه هامونو از مهد کودک بیاریم بریم خرید کنیم بریم پارک بازی کنیم شادی کنیم " بعد من یه خورده نگات میکنم سریع میگی " من که دوست داااارم باهات بازی میکنمممم " و بالاخره منو با این همه کار و ناهار درست کردن راضی میکنی یه خورده باهات بازی میکنم و دوباره به یه بهونه ای میام که برم سراغ غذا بعد میگی "مامان عاااا...
10 دی 1394

محل خواب جدا میشود

این پست مربورط به این زمان نیست من یه کم تنبل بودم تو گذاشتنش خیلی وقت بود که در مورد اینکه کی شما رو جدا بخوابونیم با بابایی فکر میکردیم یه بار گفتیم از یک سالگی بعد دوباره گفتیم نه بابا چه عجله ایه میزاریم دو سالت که شد بازم بعد از دوسالگی یه مطلب خوندمیه جایی که نوشته بود بچه های ایرانی چون وابستگی بیشتری از نظر عاطفی به پدر یا مادر دارن بهتر اینه که از سه سالگی محل خوابشون جدا بشه.خلاصه گفتیم پس میزاریم سه سالت بشه.البته من خودمم خیلی آمادگیشو نداشتم یه جورایی از نظر همون عاطفی هنوز با خودم کنار نیومده بودم. البته از همون بدو تولدت تو تخت کوچولوی خودت میخوابیدی تا زمانیکه دیگه میتونستی بلند بشی و قضیه خطرناک شد.این شد که چون هنوز تخت ...
5 آذر 1394

محرم94

امسالم مثل سالهای دیگه برای تاسوعا و عاشورا رفتیم آباده واسه نذر مامان جون.تو دهه اول محرم دو سه دفعه رفتیم خونه مادر جون فرشته و شما و سارینا و بابا رفتین هیأت.اولش میگفتی " نریم صدای هیأت بزرگه " ولی بعد دیگه دوست داشتی و به اون صدای بلند طبل هم عادت کردی.کلا توی خونه هم همش طبل به دست بودی و در حال نوحه خوندن به این صورت " مظموووول حسین شهید بلا حسین " ترجمه :مظلوم حسین شهید کربلا حسین. آباده هم که روز تاسوعا من و شما و بابا و باباجون رفتیم بیرون و هیأت ها رو دیدیم و آخرشم شما خسته بودی و داشتی کم کم میخوابیدی که تو راه برگشت یهو چشمت خورد به یه تاب و بیدار شدی نذر هم ناهار روز عاشورا بود البته صبح همون روز ...
26 آبان 1394